تبليغاتX
روزهای بی نهایت

روزهای بی نهایت

قصد نوستالژی دارم،کوچی از کاهگلهای دیروز ، به سر سپردگی بتنی امروز+روزنوشتهایم

یکی از نقاط عطف

«مرا ببین» ۰۰۰

                            عشق و شُبهه

                                              باز هم آی ۰۰۰ !

 

پ.ن

ارتزاق روحی ام از رمان بی محتوای مودب پور جواب نداده ،کوچی انقلابی* کرده ام و به باخانمانِ ویکتور مالو پناه برده ام.

*:کلا رمان پریچهر به دست اینجانب نابود شد.

+ نوشته شده در 2012/5/22 ساعت 23:54 توسط کریمی


دنیای این روزای من :)

روز نوشت:

روزهای بی تشویش من به بازخوانی رمان پریچهر مودب پور رسیده است.گویی عجینم با زندگیهایش، یاد استادی به خیر که به من میگفت تو به درد زندگی های پر از پیچیدگی نمیخوری،تو از اون زنهایی هستی که باید فیلمهای شیک ببینی و کتاب بخونی و برنامه ی رژیم غذایی تو بنویسی و به فکر گلهای خشک شده ی تراس خونه بیافتی ،هر هفته کلاس آشپزی و یوگا بری و توی آرامش خودت و دنیای خودت زندگی کنی.دغدغه ت مدل لباس و رنگ لباسات باشه و تو معنویت خودت با خدا و زنانگی هات خلوت کنی.

انگار خوب منو شناخته بود.اما من میخواستم که بر عکس اینا رو ثابت کنم اینکه آشپز خوبی هستم و در عین حال میتونم روی کلی از طرح ها و تحقیات جدید و ایده ها و روابط مختل بین آدما و اینکه آدم پرانرژی از نوع پیچیده و با ذکاوت و دانایی هستم.البته نمیگم که نیستم اما پیچیده نیستم ،و همینه که خیلیا منو نمیفهن اینکه همه ی دنیای من توی یه گلدون یاس خلاصه میشه.و من توی اون یه دونه گلدون یاس هم عاشقم هم معنوی هم سرشار از زندگی هم مسافر خاطرات و سرزمینهای دور،هم خودمم هم همه دیگرانم.

این روزنوشت تعریف از خود نیست ،از روزی که این وبلاگ رو زدم میدونستم که یه روزی میرسه که ناچار میشم به خود افشایی.

خود افشایی که نه بده نه خوبه.اما به خاطر همین افکاره که شاید کمتر از اطرافیانم از سردرد و دلهره و استرس و تعارض و تناقض رنج میبرم.نه اینکه به قول ستاره بخوام خودمو بزنم به بهلولی نه غمهام هر چی میگذرن پخته تر میشن ،شاید این عادت از بچگی باهامه که عادت کرده م مثل کارتونهای مورد علاقه م جودی ابوت و آن شرلی به همه چیز معنی و مفهوم بدم شاید به خاطر همینه که در اوج خطر هم نشده انگیزه مو از دست بدم.

عصبانیتهام مثل هوای بهارن و زود میخوابن.انگار نه انگار که داشتم از خشم آتش میگرفتم و اگر دستم میرسید همه جارو هم به آتیش میکشیدم.هر چند جای گفتن نداره اما سعی کردم زندگی رو از اوشین یاد بگیرم.مثل جودی ابوت از کنار مشکلات به آرامش برسم و مثل آن شرلی احساساتی باشم.

و در این میون میمونه موسیقی سبک کانتری که زندگی میکنم و زیر صدای زندگیم پخش میشه.

پ.ن:

عادت کنید از همه چیز بخش خوبشو بردارید و بخش بدش رو بندازید دور.

چیزی برای خودنمایی و فخرفروشی ندارم.فقط حرف دارم با دنیا؛ حرف.

 

 

+ نوشته شده در 2012/5/21 ساعت 15:8 توسط کریمی


قصیده ی افلاطون

روزه روز

و در آن هنگامه که بید

پشت همین کوچه

تن به رقص زلف با نسیم می دهد

و بوی داغ یاس رأس ِ

کویر تابستان

از حدی شیخ با چراغ،همی گشت گرد شهر...نجره ی امید بیرون میآید.

کسی نهیب میزند:

کو؟کجاست روزه روز!

سکوتْ روز؟

که به شکرانه ی این عشق

در بزم عود و بخور و غسل

در قصیده ی زخمی فلاطون نهانم

تا جگر تازه کنم در این شوخی و

تن عریانی این شمع

کمی بیاساید.

افطارش کمی شُکر باشد

سفره اش دعای نهان تنهایی

و ذکرش اندکی تر از باران مغرب

و ملول از دیو و دد

و

آرزوی دیدار؛

زهرا کریمــ ...

۱۱/۰۵/۲۰۱۲

به گاه:۰۸:۰۴ بامداد جمعه روز.

 

+ نوشته شده در 2012/5/13 ساعت 8:42 توسط کریمی |